۱۳۹۵ بهمن ۸, جمعه

خیال از تحقق می‌گریزد.

من خیال فضاهایی در سر می‌پرورانم، که در آن نور و درخت و آب، شاهد مردمی اند که در میان آن‌ها حقیقتاً تفرج می‌کنند. ساختمان‌ها و خیابان‌ها در کنار این فضاها حضور دارند و انسان‌ها به آن روح می‌بخشند. کسی در گوشه‌ای ویولون می‌نوازد و کسی دیگر در گوشه‌ای دیگر برای افرادی که گردش جمع‌شده‌اند، بلند شاهنامه می‌خواند. فضاهایی را به خواب دیده‌ام که با انسان و موسیقی و درخت عجین است و گویی عبادتگاهی است برای امری والاتر از هر چه در جهان موجود است. چهارطاقی‌ای را تصور می‌کنم که در کنار خیابان فضایی برای ایست و سکون و تامل ایجاد کرده‌است. زیر چهارطاقی حوضی هست که عشاق کنار آن می‌نشینند و خیال می‌بافند. آسمان از میان چهارطاقی پیدا است. آفتاب زیر چهارطاقی را روشن می‌کند. آنگاه که از زیر چهارطاقی به جهان بیرون می‌نگری، جهان دیگرگون می‌شود.

شاید اولین مسئله‌ای که به ذهن متبادر شود این باشد که این خیال، تحقق‌ناپذیر است. اما تحقق‌ناپذیریِ خیال به همان صورتی که در ذهن هست شاید یک امر ازلی-ابدی و فرازمانی نبوده‌باشد و این بسته‌گی ِزمانه است که راه به برون‌افکنیِ خیال نمی‌دهد. به زبانِ دیگر، تحقق این خیال یا خیال‌های دیگران، نیاز به شکستن و گسترش مرزهای موجود دارد. دوستی نوشته‌ی من را خواند و گفت این تصویر حتی اگر در واقعیت ساخته‌شود، تبدیل به کاریکاتورِ خودش خواهدشد؛ چیزی از این خیال همیشه ساخته‌نشده باقی می‌ماند. لویی کان آن‌گاه که از کشیدن اولین خط و تنزل یافتن خیال می‌گوید، فراموش می‌کند که زمانه‌هایی هم وجود داشته که خیال و واقعیت به هم نزدیک و حتی یگانه بوده‌است؛ جدایی و فاصله‌ی این دو از یکدیگر محصول سازوکارهای موجود نظام‌های فکریِ اجتماعی، سیاسی و جز این‌ها است. اموری که در نگاه نخست در اثر معماری دیده‌نمی‌شوند، اما اثر معماری آن‌جا که نمی‌تواند خود را تماماً به خیال نزدیک کند در محدودیت‌ها و پابندهایش، تمامی این سازوکارها را می‌نمایاند.
اما آیا اساساً در زمانه‌ی حاضر، این خیال می‌تواند تحقق یابد، بدون اینکه به خود خیانت کرده و دچار گونه‌ای تقلیل‌گرایی شود؟ شاید در پاسخ به این سوال بتوان این موضوع را مطرح کرد که نظام‌های ذکرشده، خود را در فرآیند تولید اثر نیز نشان می‌دهند. فرآیندها و روش‌های طراحی شناخته‌شده، ایدئولوژی حاکم بر این نظام‌ها را در بر دارند. به عنوان نمونه، آنچه به نام شناخت مخاطب در برنامه‌ریزی معماری می‌شناسیم، تقلیل‌گرا بوده و بسیاری از وجوه انسان را از محاسبات خود بیرون می‌گذارد. از تصویر مجرد یک فضای معماری تا عینیت ساخته‌شده‌ی آن، مرحله به مرحله چیزی کم می‌شود، تا آن‌گاه که اثری ساخته می‌شود که بیشتر از اینکه به تصویر آغازین وفادار باشد، نمود نظام‌های فکری موجود است. از این رو می‌پندارم که خیال یک فضای معماری، برای واقعی‌شدن باید ادبیات، فرآیندها و اهداف خاص خود را خلق‌کند.

چندی پیش درباره‌ی عودلاجان و خرابی‌های آن می‌اندیشیدم و برای باززنده‌سازی‌اش دنبال راهی می‌گشتم. پس از بازدیدها و عکاسی‌ها و فکر کردن به عودلاجان، مطلبی نوشتم و عودلاجان را به شهری فاجعه‌زده و تحت‌سلطه‌ی داعشیان تشبیه کردم، تهران را یک اردوگاهِ کش‌آمده و رویکردهای موجود برای احیای عودلاجان را توریستی خواندم. یکی از دوستان نوشته‌ام را خواند و گفت که این نوشته زبان معماری ندارد. بی دفاع از شیوه‌ی بیانم، فکر می‌کنم که آنچه «زبان معماری» می‌دانیم، دایره‌ای بسته و دست‌کم در زمان حاضر ناکارآمد است که باید بازاندیشی شده و حوزه‌ی تاثیر خود را با وام‌گرفتن واژگان و مفاهیم اساسی از حوزه‌های دیگر تفکر گسترش دهد. البته که این اتفاق در چارچوب‌های موجود، دشوار و شاید ناممکن می‌نماید؛ چرا که این اتفاق، طبیعتاً تغییرات بزرگ در نظام‌های فکری را توأمان می‌طلبد و ایجاد می‌کند. اما برای تحقق خیالی که در سر می‌پرورانم، ناگزیر است.

۱۳۹۵ مهر ۱۸, یکشنبه

عودلاجان؛ شهری فاجعه‌زده، در قلب تهران

عودلاجان شهرِ فاجعه‌زده است. تصویری پسا-آخرالزمانی از شهری که روزگاری مردمانی در آن می‌زیسته‌اند و رفت‌وآمد داشته‌اند. شهری که ردپای انسان در آن پنجره‌هایی است که اکنون با آجر بسته شده‌است. شاید اگر از خیابان ناصرخسرو یا امیرکبیر وارد بافت عودلاجان نشده‌باشیم و مختصات مکان را نشناسیم، با تصویر یک شهر تحت سلطه‌ی داعشیان روبرو ‌شویم، با بناهایی بی‌کیفیت و انبارگونه، ساختمان‌هایی تخریب‌شده، محله‌هایی خالی از سکنه و انسان‌هایی که در صدد فرار از منطقه اند. ندانسته اینکه اینجا نه رقه است و نه حلب، که مرکز کهن و تاریخی تهران است، با صد‌ها سال داستان برای تعریف‌کردن.
عکس از سهیل آقازاده
تهران یک اردوگاهِ کش‌آمده است. اردوگاه، سرپناهی موقت در شرایط اضطرار است و بسیاری از نیازهای متعالی انسان را پاسخگو نیست: نیاز به آزادی، نیاز به رشد، نیاز به عاشقی، نیاز به سکوت، نیاز به روشنایی، نیاز به خلاقیت، و تمام نیازهای متعالی که انسان را انسان می‌سازد. خرابی‌های منطقه‌ی عودلاجان آشکارترین نمود این اردوگاه‌گونه‌گی ِ تهران است، و روی دیگرِ بناهای اشرافی شمال شهر، و همین اردوگاه‌گونه‌گی است که انسان‌ها را از ماندن و جنگیدن برای زندگی و زنده ماندن دلسرد می‌کند.
بخش تاریخی شهر، مانند پدر شهر است. شهر نه تنها هویت خود را از آنجا می‌گیرد، بلکه پوست و گوشت و کالبد شهر نیز بسته به منطقه‌ی تاریخی شهر است. بازسازی‌هایی که در حال حاضر انجام‌شده، و مسابقه‌هایی که برای احیای این منطقه‌ی تاریخی اتفاق می‌افتد، بی‌توجه به این مساله اند که شهر معنای خود را از بافت تاریخی خود تغذیه می‌کند و رویکرد توریستی آنها به وضعِ ایده‌آلی که تعریف می‌کنند، وضع موجود را تعمیق می‌کند.
تهران آلزایمر گرفته است. «مردمی که در شهر بی‌حافظه زندگی می‌کنند، پای‌شان روی زمین نیست.»* محور لاله‌زار-توپخانه-ناصرخسرو-عودلاجان نوستالژی‌های بسیاری در خود دارد. لاله‌زار محور هنری تهران بوده‌است، با تئاتر‌ها و سینماهایی که امروزه دیگر اثری از آن‌ها نیست؛ توپخانه یک میدان شهری بوده که جز یک گره‌ی ترافیکی چیزی از آن نمانده‌است؛ ناصرخسرو به‌لطف دارالفنون یک خیابان فرهنگی-آموزشی بوده که اکنون آن هویت را از دست داده‌است؛ و عودلاجان، مجموعه‌ی محلاتی که بخشی از بازار را نیز در خود جای داده‌بود، و در حال حاضر، تکه‌ای فراموش‌شده از شهر که در تقلای زنده‌ماندن است.


__________________
* جمله‌ای از نوشته‌ی محمود دولت آبادی؛ نوشته‌ای برای 14 مهر، روز تهران؛ روزنامه‌ی اعتماد؛ 14 مهر 1395

۱۳۹۴ آبان ۲۵, دوشنبه

سنگواره‌گی

دیوارهای خانه‌ام فرومی‌ریزد
دست‌هایم کوتاه است
صدای الکن سنگی زیر آوار
و جهانی در سرما می‌سوزد
لبانت کجاست؟
که آتشی باید
برای فرونشاندن خاکستر مرگ

ابرهای سرخِ خون را باید شست

دست های‌مان کوتاه است
و چشم‌های سرخ مجسمه‌ها
خبر از پایان سنگواره‌گی می‌دهند
هر گیاه که به زمین می‌افتد
زمان را از نو تراش می‌دهد

گلویم را به برگ سبزی آراسته‌ام

تا صدایم جوانه‌ی ترد آفرینش باشد
دیوارهای خانه فرو می‌ریزد
جهان من اکنون دیوار ندارد
مزرعه‌ای آفت‌زده
تشنه‌ی آتش
و در دست من باران

۱۳۹۳ تیر ۳۰, دوشنبه

ابرهای خشک

چگونه لبان بسته‌ات می‌تواند پنجره‌های باز را به من بنماید؟
من سراپا زنجیرم
و هزار خورشید تنم را می‌سوزانند.
چگونه با دیواری بر دوش، صدایت را بر آسمان آوار می‌کنی؟
که رعدی در جهان نیست
تا آوازی به گوش رسد.
چگونه ابرهای خشک را در موهایت جا داده‌ای؟
که بادها هنوز بوی خون می‌وزند
و جز گلوله از چشمانت هیچ نمی‌بارد.

۱۳۹۳ تیر ۲۳, دوشنبه

ضد نور

تن‌ات مه‌آلوده و تار
   - تو را چگونه می‌توان دریافت؟ -
سایه‌ات بر دیوار سخت تابیده
هندسه‌ی اندام‌ات را نمی‌توان دانست
رودرروی همه‌ی شکست‌هایم ایستاده‌ای
روشنای ناآشنای دوردستی چهره‌ات را دزدیده
و تاریکی چشم‌ها را می‌بندد.
انگار بوده‌باشی و هیچ‌گاه ندانسته‌باشم کجا و چگونه
اما خواب‌گونه‌هایی می‌گوید که از بیداری‌ام پریده‌ای
و رد ناخن‌هایت بر دیوارها به هیچ‌کجا نمی‌رسانندم
تو را کجا می‌توان یافت که گویی پری‌وار از این هستی تلخ گریخته‌ای؟
تو را چگونه می‌توان ساخت که تن به آفرینش نمی‌دهی؟

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۵, پنجشنبه

سیاهچاله

زنده‌وار مرده‌ایم
و رقصان بر خاکسترمان
تلخکان سیاه‌مست
خواب‌هامان را آتش می‌زنند
جان و تن زیر آوار
تمامی کوه‌ها شعله‌ورند
و زمزمه‌ای کبود تازیانه
تنها صدایی‌ست که بی‌صدا مانده
سرد چون دستان ناتوانم
آخرین سلول‌ها می‌گریزند از تن
و خون لخته بر زخم می‌شورد
چشم‌ها آخرین سنگر اند
با رگ‌هامان طناب دار بافتیم
و خنده‌مان سیاهچاله‌ای
که صدا را از گلو می‌رباید
بوسه طناب بر گردن‌هامان
و چشمان سرخی که هرگز نخواهند دانست

۱۳۹۲ آبان ۳, جمعه

قفس به وسعت تن

چشمانت رفته
تنت هنوز گرم است
دست‌هایم میان ناتوانستن‌ها تو را یافته
و تو رفته‌ای
ققنوسی در قفس سینه‌ام می‌تپد
باید فروریزم
باید فروریخته شوم
صدایی مرا نمی‌یابد
گم شده‌ام
قاب آینه خالی از من
چشمان تو رفته‌است
در کابوس بی‌انتها آرام گرفته
و دست‌های خالی من
عین واقعیت است
او که می‌کشد مرده‌است
چون او که زنده می‌کند
و جنازه‌ها با چشم باز
باران را آرزو می‌کنند
باید فروریزی
باید فروریزم
و قفس را از نو بسازم