دوشنبه ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱۲

کابوس شیرین

به کابوس‌ها لبخند می‌زنم
که شاه‌رگم به دست شیطان است
با ریه‌های او نفس می‌کشم
در این هوای سرد و خشک
به سردی و خشکی حنجره‌ام،
و در انجماد چشم‌ها و نورها
تولد جسدی را می‌نگرم
چون گیاهی بر پوست.
از پلک‌هایم هشیارتر است
و دستانم بر شاه‌رگ اوست.
دستانم به خواب رفته‌است،
تفنگ‌ها بر شقیقه‌ام رژه می‌روند
- من کابوسی‌ام از جنس تمام تلخندهای نارس -
و گورم را به شاخه گلی آراسته‌ام.

دندان‌هایم سرود سرمای زمستان را
با دهان بسته فریاد کرده‌اند،
من بارها مرده‌ام زیر آوار خیالی بهمن
که از فراز ناتوانی‌هایم فرو می‌ریزد.

ای تیغ‌به‌دستان که بر تنم خط می‌کشید
و در من آهی نیست
تا شما را گرم کنم!
من مانده‌ام میان رج‌های یک دیوار
و جز خواب تلخ زمستانی‌ام مفرّی نیست.
ای کابوس‌های شیرین!
ای لبخند‌های شیطان!
برای چشمان بسته‌ام از هرزگی پنجره‌ها بگویید!

شنبه ۳۱ دسامبر ۲۰۱۱

زمستان


هزاران هزار زمستان
هزاران هزار شب
در چشمان سرد تو می‌جوشد
و من پلک‌هایم را
به روی سرما می‌بندم

جمعه ۱۵ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

سپیدترین کابوس تاریکی

در رگ‌های من
زیر پوست شب
خونی می‌جوشد از نو
آه نمی‌دانم چیست
می‌خواهد بمیرد
یا بمیراند
نمی‌دانم کیست

در لحظه‌لحظه‌های تکراری پلک‌هایت
راز زیستن نهفته است
در عروج منحنی تن‌ات
در چشم‌های آهنین‌ات
که راهی به اعماق‌اش نیست
راز زیستن نهفته است
آه نمی‌دانم چیست
که این‌گونه به جنگ‌ام می‌خواند

پنجره‌های پیرهن‌ات را بگشا
صبح را
به چشم‌های خواب‌آلوده‌ام جاری کن
تن‌ات
خواستن‌ات
سپیدترین کابوس تاریکی‌ست
آه نمی‌دانم چرا

سه‌شنبه ۷ ژوئن ۲۰۱۱

دست‌های سنگی


در ازدحام بی‌تفاوت آینه‌ها و سنگ‌ها
تکرار بی‌نهایت یک تصویر گنگ
و صدایی که به زاری
از میان نجواهای خواب‌گونه‌ی بیداری
مرا به یاری می‌خواند.

[کجا محبوس کردن نگاهی بی‌آزار
که بی‌صدا راه خود را میان چشم‌ها می‌جوید
تا شرمی را سوسوکنان بیابد،
و دزدیدن تمام سلاح‌هایی
که یک واژه پنهان می‌کند،
لبخندی سرد و ترک‌خورده‌ را
درمان می‌کند؟]

جنگی در مغز
اشکی در چشم
سنگی در سینه
و صدایی که به زاری
مرا از میان تمام خواب‌ها می‌خواند؛

دست‌های من خالی‌ست.

یکشنبه ۵ ژوئن ۲۰۱۱

سایه‌بان

 

آینه را بشکاف
چشم‌های نومید را
چند برابر نمی‌خواهم
و فردایی را که با صداقت
تباهی خود را
به نیشخندی عریان می‌کند

آفتابی که تا استخوان می‌سوزاند
به سایه نیز رحم نخواهد کرد
من محکوم به سوختنم
که دستانم را
آهنین پنداشته بودم

میان آفتاب‌های همیشه
زیبایی تو لنگری‌ست
و چشمانت سایه‌بانی
که صبح را وعده می‌دهد
بگذار در شب چشمان تو خانه کنم

دوشنبه ۱۴ مارس ۲۰۱۱

چرخیدن؛ گم‌شدن

می‌چرخی
چون چرخ ماشین‌های عاصی
دانه‌ی برف که تا زمین هزار چرخ می‌خورد
دنیایی که می‌چرخد به‌دور چشم
رقص فاحشه‌ای به آهنگ‌های تکراری
و طنابی که می‌چرخد گرد گردن

چرخیدن
گم‌شدن
و چرخه‌ی بی‌پایان صدایی
که زمین را زیر پای انسان می‌لرزاند
و جهان را گرد سر؛

من ایمان نخواهم آورد
به خورشیدی
که بی‌صدا گرد زمین می‌چرخد

شنبه ۱۹ فوریهٔ ۲۰۱۱

سایه نیز شنیده بود

دیوارها بی‌رنگ
پنجره‌ها بی‌صدا
تو در تمام تهران پیچیده‌ای؛
دهان به دهان،
لب به لب،
سکوت به سکوت.

کدام چهره می‌تواند
رقص اشک را پنهان کند؟
کدام ابر می‌تواند
مهمانی آفتاب را پنهان کند؟
دیشب آسمان زیر پای ابرها خالی شد
خبر تابش تو را
سایه نیز شنیده بود.

گر گرفته‌ای
لبخندت را همه می‌خندند
دود تو پیچیده در هوای یاس زمین
زمان به سوی آغاز تو می‌شتابد
جرقه باش
خنده‌ی انسان را