۱۳۸۶ آبان ۸, سه‌شنبه

باران، معشوقه ی من

خیلی وقت است باران پشت پنجره ام نیامده. خیلی وقت است معشوقه ی دیرینم را ندیده ام. خیلی وقت است نیامده به پنجره ام بکوبد تا من پنجره را باز کنم و از شادی به او لبخند زنم و او مادرانه صورتم را نوازش کند. سپس بنشینم پشت پنجره و سیر او را نگاه کنم. از پنجره دستم را بیرون برم و از عشق او خیسش کنم. نفسی عمیق کشم و ریه هایم را از بوی او – بوی خود خود او – پر کنم. از زندگی پوچم برایش بگویم و او خشمگینانه فریاد رعد سر دهد بر سر من و آنگاه که مظلومانه گریستم، بیاید و نوازشم کند و با هم بگرییم و باز به صدای شرشر تک تک واژه های عاشقانه اش گوش دهم. دوست دارم برایش آواز بخوانم و برایم آواز بخواند، برایش بمیرم و برایم بگرید، برایش زنده شوم و برایم بخندد. فریادش را دوست دارم. آنگاه که گلایه مند از زمین و زمان می غرد و به تک تک اندامهایم لرزه ای شیرین می افکند... و این یعنی که دارد می آید.


باران، معشوقه ی من است. کاش بیاید تا بارانی شوم.



(قیصر امین پور هم رفت. این را در گاوخونی حسین نوروزی خواندم. راستی، موسیقی وبلاگ حسین نوروزی مرا به یاد باران می اندازد – همان حسی که از باران دارم.)

۱۳۸۶ آبان ۳, پنجشنبه

اتوبوس خط 4-11

در اتوبوس خط 4-11 نشسته بودم. هنوز حرکت نکرده بود. در آغاز ماه دوم پاییز هوا گرم گرم بود. مردی حدود 50-55 ساله وارد اتوبوس شد. هیچ کس به او توجهی نکرد. اتوبوس هنوز حرکت نکرده بود. مرد با بشکن زدن شروع به خواندن کرد – بی هیچ سازی؛ با صدای رسا و بلند و گیرا. "تو رو میذارم توی خماری..." به او نگاه کردم. سر و وضعش شبیه آنهایی بود که در فیلم های قبل از انقلابی میدیدم. با موهای نسبتا ً بلند و سبیل تاب داده و لباسهایی در حد خودش شیک اما کثیف. می شد فهمید که لباسهایش پیش از انقلاب مد بوده. شاید اصلا آن زمان هم می خوانده. به او فکر می کردم. صدایش آواز شادی می خواند، اما نگاهش پر بود از دغدغه، پر از سیاهی های زندگی، پر از خیانت های مردم مرده. سعی کردم از چشمهایش وارد مغزش شوم و مشکلاتش را بفهمم. گناهش فقر است.جرمش امضای قرارداد های چند آدم "مهم" است. شاید او هم خدایش را در پیچ و تاب های زندگی اش – زندگی که نه، زنده بودنش – جا گذاشته باشد و خود خالی خالی به اکنون رسیده باشد. شاید اصلا ً او زنده نباشد و تنها یک جسد باشد برای جسد های دیگر داخل اتوبوس می خواند. شادی مصنوعی اش صدایش را فرا گرفته بود. حنجره اش بازیگر خوبی نبود. از بیرون اتوبوس صدای شیپور و آواز انقلابی و صدای کوبیدن پا می آمد. غمم گرفت. بیرون عده ای سرباز سپاهی رژه می رفتند. به همین دلیل هم اتوبوس هنوز حرکت نکرده بود.

بود و ... نبود

ساعت حدود چهار صبح بود. شب نخوابیده بودم. از پشت دنیای مجازی بلند شدم و به رختخواب رفتم. نمی توانستم بخوابم. یاد "او" افتادم. چه خاطره ها با هم داشتیم. مثل یک فیلم سینمایی می دیدمشان.


..."کی میای اینترنت؟..." روبروی من می خندد. من هم در رختخواب به تصویر او لبخند می زنم. "من مانتومو دوست دارم." لبخند گلایه آمیزش در من آشوب می کند. "تو رو به مامانم گفتم" حس پیروزی در چهره اش پیداست...


هوا سرد است. زیر آفتاب بعد از ظهری زمستان روبروی دکه ی روزنامه فروشی ایستاده ام منتظر او تا آن سوی خیابان بیاید و ببینمش. نیم ساعت است که اینجا ایستاده ام. اما بالاخره می آید. از خیابان می گذرم و به سوی او می روم.


-"سلام."


انگار با آنی که در ابتدا دیده بودم فرق کرده. چتری هایش را کنار می زند تا من را ببیند ...


در رختخواب غلت زدم. هنوز جلوی چشمم بود. انگار در همان لحظه پای پل عابر پیاده منتظرش ایستاده ام.


...با مانتوی سیاه و سفیدش از پله های پل پایین می آید. می خواهم بگویم وقتی به پله ی پنجم رسیدی تا آغوشم پرواز کن. اما...


از گوشه ی چشمم اشکی سرازیر شد. از کنار گوشم گذشت و به روی بالِش ریخت.


...صدای زنگ پیام موبایل بلند می شود. دلم هرّی می ریزد. به امید اینکه او باشد موبایل را بر میدارم. "شبت بخیر عزیزم :-*" لبخند می زنم...


دومین قطره هم سفر کرد...دوباره غلتی زدم؛ به امید اینکه شاید مجالی برای فرار از خاطرات باشد.


...پشت میز نشسته است و قهوه می خورد. "ابروهاتو برداشتی؟" لبخند می زند."چشات قهوه ایه..."...


گریان، پاهایم را در آغوش گرفتم؛ مثل جنینی در رحم مادر که پی آرامش می گردد.


...شام غریبان است. زمین هم مانند آسمان ستاره باران شده. می گویند در این شب برای حاجت هایمان شمع روشن کنیم. دو شمع در کنار هم – کاملا ٌ در کنار هم – روشن می کنم...


از خاطرات رهایی ام نبود. انگار به دست و پایم طناب بسته بودند و نیرومندانه مرا این سو و آن سو می کشیدند.


...چند روزی ست که از تولدش می گذرد. برایش گردنبندی خریده ام و به گردنش می اندازم... موهایش چه بوی خوبی می دهند...بوی بهشت، بوی فرشتگان، بوی خودش...


آهی کشیدم. دیگر شمارش قطره اشک ها از دستم خارج شده بود.


...روی نیمکتی در پارک نشسته ایم. به او نگاه می کنم؛ پر از همه ی چیزهایی ست که من دوست دارم. لطافت، زیبایی، احساس... او پر از خودش است و برای همین دوستش دارم – برای خودش...


لبخندی زدم. لبخندی از مزه ی تلخ خاطرات شیرین گذشته. او را پیش خودم حس کردم ... اما نبود.


...برایم در یک شبکه ی اینترنتی هدیه ای فرستاده است. نگاه می کنم؛ یک دستبند مجرمانه برایم فرستاده. زیرش را می خوانم: "روشی غیر مستقیم برای آنکه بگوییم برای همیشه با همیم!"...


خاطرات ِ دور و نزدیک پیش چشمم زیر و رو می شدند؛ یکی پس از دیگری. خاطرات خوب تا نصفه به یاد می آمدند و خاطرات بد تمام.


..."می خوام دوستی مون فقط یه دوستی ساده باشه." این را گفت و هرگز صدای دل من را نشنید. دل من آن قدر ناجور شکست که تکه هایش چون ترکش هایی به همه ی اندامهایم فرو رفت. شاید فکر می کرد که به من لطف می کند. ندانست که برای همیشه فلجم خواهد کرد.


در رختخواب درد خیس ترکش ها را در سینه حس کردم. می گویند انسان فراموشکار است. شاید من انسان نیستم.

۱۳۸۶ مهر ۱۴, شنبه

...کزین دنیای فانی نام ماند.

جوانی در یکی از محله های جنوبی شهر زندگی می کرد که نام خانوادگی طویلی داشت. این نام خانوادگی طولانی او در نخستین نگاه چندان زیبا به چشم نمی آمد، اما از هر که می پرسیدی از شهرت خاندان ِ صاحب ِ این نام، و بزرگی ها و دلیری هایشان صحبت می کرد. به خاطر همین نام خانوادگی هم میان بزرگ و کوچک و زن و مرد ارج و قرب فراوانی داشت و همه و همه حتی تحصیلکرده های محل و شهر هم به او احترام می گذاشتند و دوستش داشتند.


اما روزی – که هیچ کس نفهمید چرا و با چه دلیلی – رفت و نام خانوادگی خود را کوتاه کرد و شد مانند همه ی مردم و هیچ کس هم به او خرده نگرفت.


روزها و ماهها و سالها گذشتند و نسلها عوض شدند و پیرها رفتند و جوانها آمدند و خود او نیز پیر شد. هیچ کس نفهمید چرا دوباره خواست نام خانوادگی اش را برگرداند. خیلی تلاش کرد اما نام خانوادگی سابقش را برایش نمی نوشتند. آن خاندان و نام خانوادگی شان اسطوره ای مقدس شده بودند. کسی هم دیگر او را نمی شناخت. هویتش گم شده بود. غرورش شکسته بود. کسی حرف او را باور نمی کرد. از فرط غم و تنهایی در خانه اش گم شد و گریست و به خواب رفت و دیگر بیدار نشد و هیچ کس او را به یاد نیاورد.



چه از این چرخ ازرق فام ماند ؟ مگر از عمر یک هنگام ماند


به دست آر از گذشت عمر نامی کزین دنیای فانی نام ماند


-سعید برزگر

۱۳۸۶ مهر ۱۲, پنجشنبه

پشت این دیوارها

پشت این دیوارها، می زند پرپر دلی در چشمه ی شور دعا


پشت این دیوارها، می پرد اندیشه ای در طول موج بادها



پشت این دیواره ها، پاره کاغذ را بدل با شهوت گرگان کنند


پشت این دیوار ها، بر دل نومید یخ ها طرح خشک جان کنند



پشت این دیوارها، می پرد همبال آه سرد انسان موج خواب


پشت این دیوارها، می چکد بر پاره ی دل، قطره بارانی سراب



پشت این دیوارها، بس هوا سرد است و مویی بر تن عریان نرست


پشت این دیوارها، آمد آوازی ز رعد و شد تن تاریخ سست



پشت این دیوارها، آه مهتاب از گذشت خاطره باران گرفت


پشت این دیوارها، پوچی اندیشه این دنیای بی وجدان گرفت

عین حقیقت

این را که تعریف می کنم عین حقیقت است و اتفاق افتاده. با چند تا از دوستانم در مراسم اختتامیه ی مسابقاتی نشسته بودیم. یکی از دوستانم در حال گوش دادن به موسیقی بود. سخنران – که مسئول اجرای مسابقات نیز بود – سخنی بی ربط گفت و در همان حال دوست موسیقی-دوست من که به نقطه ی زیبای آهنگ رسیده بود و در حس آهنگ فرو رفته بود، برای آهنگ دلبخواهش بلند کف زد و دیدم که زیر لب گفت : "ای ول پینک فلوید ...". حضار هم نادانسته ادامه ی کف زنی را گرفتند و همه و همه تشویقش کردند و حتا رییس مسابقات هم برای سخنران کف زد و سرش را برای او به نشانه ی تایید تکان داد. نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم. اوضاع خنده داری بود.