سعید برزگر ام؛ معمار و دانشجو. از شعر مینویسم -آنجا که زبان به تحلیل راه نمیدهد، و از معماری و شهر مینویسم -آنجا که زبان به شعر نمیچرخد.
۱۳۸۵ تیر ۲۹, پنجشنبه
اولین پست این وبلاگ
نفرین به زیبایی-- آب تاریک خروشان--که هست مرا فرو پیچیده و برد!
تو ناگهان زیبا هستی. اندامت گردابی است.
موج تو اقلیم مرا گرفت.
ترا یافتم، آسمان ها را پی بردم.
ترا یافتم، درها را گشودم، شاخه ها را خواندم.
افتاده باد آن برگ، که به آهنگ وزش هایت نلرزد!
مژگان تو لرزید: رویا در هم شد.
تپیدی: شیره ی گل بگردش آمد.
بیدار شدی: جهان سر برداشت، جوی از جا جهید.
براه افتادی: سیم جاده غرق نوا شد.
در کف تست رشته ی دگر گونی.
از بیم زیبایی می گریزم، و چه بیهوده: فضا را گرفته ای.
یادت جهان را پر غم می کند، و فراموشی کیمیاست.
در غم گداختم، ای بزرگ، ای تابان!
سر برزن، شب زیست را در هم ریز، ستاره ی دیگر خاک!
جلوه ای، ای برون از دید!
از بیکران تو می ترسم، ای دوست! موج نوازشی.
--سهراب سپهری
۱۳۸۵ تیر ۲۷, سهشنبه
" آقا کلاهدار
بیست و یک کلاه داشت
هر کدام یک جور
و آقا سردار
بیست و یک سر داشت
و فقط یکی به نام خودش
هر وقت آقا سردار
بر می خورد به آقای کلاهدار
از خرید و فروش کلاه
حرف می زدند.
آخر سر آقا کلاهدار
تنها کلاه آقای سردار را خرید!
تا حال شنیده بودی
داستانی از این عجیب تر؟ "
- شل سیلور استین
میدونین،
توی این داستان، یک جامعه ی سرمایه داری به طور کامل به تصویر کشیده شده است.
آقای کلاهدار نماد سرمایه داران و سرمایه اندوزان و اونایی که در ازای ارائه ی خدمت پول میگیرن،
آقای سردار نماد مردمی که در این جامعه زندگی می کنن،
پولی که آقای کلاهدار به آقای سردار می ده نماد خدماتی که انجام میده ،
و در آخر کلاه نماد پوله.
جامعه سرمایه داری، جامعه ایست که هر روز در اون پولدارها پولدارتر و فقیر ها فقیرتر میشن