۱۳۸۷ تیر ۲۳, یکشنبه

پروانه های ٍ قصه ی ٍ ما

{با اشاره ای،هر چند کوچک،به داستان آن سه پروانه - از عطار - که هرکدام به سوی شمع می روند و پروانه ی ِ آخری شمع را در آغوش می کَشد و پیر و مراد ِ آن سه پروانه درباره ی ِ پروانه ی سوم می گوید : "کس چه داند این خبردار است و بس.." }

و اما پروانه های ِ قصه ی ما !... گشتند و گشتند و از شمع های کهنه بریدند و رفتند و گرد ِ مهتابی های ِ کم مصرف ِ نو چرخیدند و از فرط ِ نسوختن مُردند.

۱۳۸۷ تیر ۴, سه‌شنبه

سقوط

فرض می کنیم ۱۷۹ دانشجوی دختر در ۲ اتاق خوابگاه باشند. اگر تعدادی از آنها برای درس خواندن به پشت بام بروند و دیوار محافظ پشت بام ۷۰ سانتی متر باشد، چقدر احتمال دارد یکی از دانشجو ها به پایین سقوط کند؟

۱۳۸۷ خرداد ۲۳, پنجشنبه

به به ..

به به ... تورم بالای ۵۰ درصد .. ظاهرا ً دولت می خواد فقر رو به همراه فقرا ریشه کن کنه ..

۱۳۸۷ خرداد ۸, چهارشنبه

چشم پدر.

کشیش به پسر گفت: "پسرم، به سختی ها و مشکلات که برخوردی، با خدایت حرف بزن. او چاره جویی می کند."

پسر گفت : "چشم پدر." و هرگز با خدایش حرف نزد؛ چرا که هرگز هیچ مشکلی برایش پیش نیامد.

۱۳۸۷ خرداد ۴, شنبه

لعنت

گاهی دلم تنگ میشه واسه روزای گذشته .. واسه روزایی که همه با هم، خندون و خوشحال. الان که آخرای سال پیشه همه غممون گرفته .. جدایی همیشه سخته ... دلم تنگ میشه واسه اون روزایی که از ته دل می خندیدیم.. دلم تنگ میشه واسه خودم .. انگار این روزا خیلی کند میگذره .. کند و وحشتناک .. تک تک ثانیه هاش کابوس جدایی رو داره .. جدایی از هم .. جدایی از خود گذشته مون .. جدایی از اون بچه های دبیرستانی .. لعنت به جبر گذر زمان .. چرا باید زمان بگذره ؟ .. لعنت به این که هر سال یک سال بزرگتر میشیم .. لعنت به این که هر ثانیه یه ثانیه میگذره .. لعنت به این که نمی دونیم کجا داریم میریم.. لعنت..

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

پوست

- این شعر مولانا رو شنیدی؟ خیلی قشنگه! : "مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا / پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا"


- آره قشنگ بود. ولی اشتباه خوندی. اون /پوست/ خونده نمیشه. باید /پُست/ بخونیش. البته /_ُ/ یه ذره کشیده میشه.


- خوب اینجوری وزن عروضی ش به هم میریزه. درستش همونیه که من خوندم. باید /وُ/ خونده بشه. قشنگتر هم میشه.


- خب قواعد میگه که باید /پُست/ بخونیش! اصلا بذار یه مثال دیگه برات بزنم ...



(در قونیه زلزله ای نه چندان شدید احساس شد.)

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

قدرت

خیلی راحته که روی جسد وایسی و بگی که من کشتمش. راحته که بگی در زمان حیاتش، نوکر من بود. راحته که بهش چهار تا نخ ببندی و عین عروسک خیمه شب بازی به همه نشونش بدی. راحته .خیلی راحت! هر کاری میتونی با اون جسد بکنی. آره، بزرگ میشی. باد میشی. قدرت پیدا می کنی! همه بهت میگن به به، آقا مخلصیم، به به خانم چاکریم. اما خب، موقته، چون بوی جسد به هر حال در میاد و دیگه هیچکس فریب نمی خوره. بدی ش اینه که قدرتتو از دست میدی. موش میشی و آدما می خورنت. همین.