سعید برزگر ام؛ معمار و دانشجو. از شعر مینویسم -آنجا که زبان به تحلیل راه نمیدهد، و از معماری و شهر مینویسم -آنجا که زبان به شعر نمیچرخد.
۱۳۸۷ تیر ۲۳, یکشنبه
پروانه های ٍ قصه ی ٍ ما
و اما پروانه های ِ قصه ی ما !... گشتند و گشتند و از شمع های کهنه بریدند و رفتند و گرد ِ مهتابی های ِ کم مصرف ِ نو چرخیدند و از فرط ِ نسوختن مُردند.
۱۳۸۷ تیر ۴, سهشنبه
سقوط
۱۳۸۷ خرداد ۲۳, پنجشنبه
۱۳۸۷ خرداد ۸, چهارشنبه
چشم پدر.
۱۳۸۷ خرداد ۴, شنبه
لعنت
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه
پوست
- این شعر مولانا رو شنیدی؟ خیلی قشنگه! : "مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا / پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا"
- آره قشنگ بود. ولی اشتباه خوندی. اون /پوست/ خونده نمیشه. باید /پُست/ بخونیش. البته /_ُ/ یه ذره کشیده میشه.
- خوب اینجوری وزن عروضی ش به هم میریزه. درستش همونیه که من خوندم. باید /وُ/ خونده بشه. قشنگتر هم میشه.
- خب قواعد میگه که باید /پُست/ بخونیش! اصلا بذار یه مثال دیگه برات بزنم ...
(در قونیه زلزله ای نه چندان شدید احساس شد.)
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه
قدرت
خیلی راحته که روی جسد وایسی و بگی که من کشتمش. راحته که بگی در زمان حیاتش، نوکر من بود. راحته که بهش چهار تا نخ ببندی و عین عروسک خیمه شب بازی به همه نشونش بدی. راحته .خیلی راحت! هر کاری میتونی با اون جسد بکنی. آره، بزرگ میشی. باد میشی. قدرت پیدا می کنی! همه بهت میگن به به، آقا مخلصیم، به به خانم چاکریم. اما خب، موقته، چون بوی جسد به هر حال در میاد و دیگه هیچکس فریب نمی خوره. بدی ش اینه که قدرتتو از دست میدی. موش میشی و آدما می خورنت. همین.