چشمهای سرخت را گم کردهام
و دستهای کورم تو را در متروکترین پلهها میجویند
بویت از سالها بعد میرسد
و خوابهای منجمدم ترک میخورند
من یک چشم خود را باختهام
و نیمی از جهانم به باد رفتهاست
زخم نفسهایت بر تمام آسمانها
چرا رنگ نمیبازد؟
چرا چشمهای سرخت را نمییابم؟
خوابهایم راه به بیداری نمیکشند
از کجا آمدی ای مرز سنگین
تا آخرین درخت را مصلوب کنی؟
برایم چراغ بیاور
تنم شکافتهست
به جای تمام بیدها میلرزم
سعید برزگر ام؛ معمار و دانشجو. از شعر مینویسم -آنجا که زبان به تحلیل راه نمیدهد، و از معماری و شهر مینویسم -آنجا که زبان به شعر نمیچرخد.
۱۳۹۲ تیر ۱۴, جمعه
دستهای کور
۱۳۹۲ خرداد ۱۵, چهارشنبه
زمان را بشکاف
خاک
از تو جان میگیرد
ای نفسِ آن آبی
که دلتنگ ماهیست
با چشمان نقرهایات زمان را بشکاف
شنا نمیدانم
غرق پوستات
که هنوز بوی گندم میدهد
و زخمهایام شمردنی نیست.
□
خاک از تو جان میگیرد
و من خاک شدهام
به افسون نقرهای چشمانات
و دستهایات آواز دور جادههاست
که از من میگریزند
ای نگاه کودکانهی آینهها
از کجا میتوان تو را دزدید؟
به کجا میشود تو را برد
آینهها همدست سایه شدند
و نقرهی چشمهایات داغ بر تنم
آینه میشوم
و دستهای تو آباند
زمان را به آهی بشکاف
در انتظار خورشید
تا تنم را به آتشی بیاراید.
۱۳۹۲ فروردین ۱۲, دوشنبه
چشمهایت که فصل را ورق میزند
مانند قلهای که هبوط کند به شهر
و پیام سرمایش را در تمام شهر بگستراند
اینجا از همیشه بیگانهتر است
مثل آینهای
که نای بازتابیدن ندارد
و مانند فصلی
که نو نمیشود؛
فصلها را به بازی گرفتهای
بهار در زمستان
زمستان در پاییز
پاییز در موهایت
موهایت در بهار
بهار در چشمانت
چشمانت در زمستان
زمستان در بهار
و اینجا از همیشه سردتر است
زمستان را به بازی گرفتهای
و میدانم بهار را
ساده پنهان کردهای
پشت پلکهای بستهات
۱۳۹۱ بهمن ۱۹, پنجشنبه
آرزو
چهرهات را میشناسم
نامات را میدانم
و دستهای تو آغاز آشنایی بود
و بر تنات هزار نقش
از هزار افسانه
و بهار سبز بود و زنده
وامدار چشمهای تو
□
بوسهات
خورشید بر پهنهی شب
و آغوشات مأمنی بود
تا کابوسها به خواب روند.
تمام شعلهها
تمام آتشها
تو بودی و نفس مسیحاییات بود
که قلب به تپش میافتاد
□
من از هر کس به تو آشناتر
تو از هر کس به من آشناتری
خانهام
چاردیواری بازوانت بود
و سرمای استخوانسوز به یاد من میآورد
که بیخانمان شدهام
□
تو را میشناسم
پیش از آفریدهشدن
از پیش از اولین نگاهات تو را شناخته بودم
تنات را از برم
و تو اکنون آتشی خاموش بر قلهی کوه
با نسیمی به خواب رفتهای
تو را دیدهام
با پلکهای بستهات
در انتظار معجزهای
چون خون که ناگاه میدود زیر پوست
قلبت را به تپش بیاندازد
بگذار آینهای باشم دوباره
برای نفس مسیحاییات
۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه
دستای سپیدت
۱۳۹۱ دی ۳, یکشنبه
گلو در خاک
در کدام آینه کاشتهای
- چون بذری هنوز-نزاده -
تا شهر را به مرگی خاکستری بنشانی؟
و ابرهای نابارور را
به کدام حقه فریفتهای
تا زمستان را طولانی کنند؟
□
دیگرترین!
آخرین ثانیهام
گیر کرده میان دو دیروز
میان آسمانها و خون
میان چشمهایم از بادهای اسیدی
و معماهای نایافتهام از تعدد پاسخ؛
رویا دیگر دیدنی نیست
□
به هزار شکل درمیآیی
مردن و بازآمدن را
ای آفتاب ابرصفت!
و ترس آغاز میشود
آنجا که زبان به صداقت میگشایی
□
زبانِ تلخ ِ نگفتن را
واژهبهواژه میدانم
و نمیدانم نفسهایت کجا تمام شده
که خون نمیرسد به زمین
و دستهایت را باد بردهاست
و تو تکثیر شدهای
در چهرههای بیرمق شهرم
و نمییابمت
و تکثیر می شوم
و نمی یابمت
۱۳۹۱ مرداد ۲۱, شنبه
نفسهای محبوس
دندانهای آختهی خاموشی
در دهانهای بیصدای مسخشدگان
و تو رویای بیداری
در بیهوشی اندوهگین پلکها
[ تا چشم میبیند
نور کور میکند
و بوسه میکشد]
□
به سکوت میمانی
در خالیترین صحراهای برفی
در زندانترین گوشههای خالی جهان
و چهرهات آبی است
مثل خوابهای بیپروای زمین
و نفسهای محبوس
در ششهای اتاق
□
بوسه میکشد
و مرگ را میتوان دید
بر لبان مردمان
نور کور میکند
امید
آغاز تاریکی است
و پنجره
همدست دیوار؛
جهانی دیگر باید ساخت