من سراپا زنجیرم
و هزار خورشید تنم را میسوزانند.
که رعدی در جهان نیست
تا آوازی به گوش رسد.
که بادها هنوز بوی خون میوزند
و جز گلوله از چشمانت هیچ نمیبارد.
سعید برزگر ام؛ معمار و دانشجو. از شعر مینویسم -آنجا که زبان به تحلیل راه نمیدهد، و از معماری و شهر مینویسم -آنجا که زبان به شعر نمیچرخد.
چشمانت رفته
تنت هنوز گرم است
دستهایم میان ناتوانستنها تو را یافته
و تو رفتهای
ققنوسی در قفس سینهام میتپد
باید فروریزم
باید فروریخته شوم
صدایی مرا نمییابد
گم شدهام
قاب آینه خالی از من
چشمان تو رفتهاست
در کابوس بیانتها آرام گرفته
و دستهای خالی من
عین واقعیت است
او که میکشد مردهاست
چون او که زنده میکند
و جنازهها با چشم باز
باران را آرزو میکنند
باید فروریزی
باید فروریزم
و قفس را از نو بسازم
همیشه یه جوریام که انگار عجله دارم. انگار زمانم کمه. وقت از دستم در رفته. استرس اینو دارم که به کارایی که دارم یا میخوام بکنم نرسم. و اکثرن نمیرسم. انگار همهچی برام زود میگذره و یه چیزی لازمه که این زمان رو کند کنه. یکی از ریشهای ترین مشکلاتیه که دارم و فکر میکنم با حل شدنش خیلی چیزای دیگه حل میشه.
قبلنا یکی که یادم نیست کی بود بهم گفته بود سن که بالا میره سرعت گذر زمان هم برای آدم بیشتر میشه. فک کنم من الان دچار همین عارضهام! انگار ترمز بریده باشم و بدون اینکه بفهمم سرعتم داره بیشتر میشه.
این تندگذر بودن زمان برای من باعثشده خیلی از کارهایی که نیاز به حوصله داره، مثل کتاب خوندن، فیلم دیدن، یا بازنگری کردن توی پروژههام، یا حتا خوندن یه متنِ یهمقدارطولانی رو همیشه به تاخیر بندازم. حتا در شرایطی که هیچ کاری برای انجامدادن ندارم. نمیشه راهی واسه این مسئله وجود نداشته باشه!