![]() |
| عکس از سهیل آقازاده |
سعید برزگر ام؛ معمار و دانشجو. از شعر مینویسم -آنجا که زبان به تحلیل راه نمیدهد، و از معماری و شهر مینویسم -آنجا که زبان به شعر نمیچرخد.
۱۳۹۵ مهر ۱۸, یکشنبه
عودلاجان؛ شهری فاجعهزده، در قلب تهران
۱۳۹۴ آبان ۲۵, دوشنبه
سنگوارهگی
دستهایم کوتاه است
صدای الکن سنگی زیر آوار
و جهانی در سرما میسوزد
لبانت کجاست؟
که آتشی باید
برای فرونشاندن خاکستر مرگ
ابرهای سرخِ خون را باید شست
دست هایمان کوتاه است
و چشمهای سرخ مجسمهها
خبر از پایان سنگوارهگی میدهند
هر گیاه که به زمین میافتد
زمان را از نو تراش میدهد
گلویم را به برگ سبزی آراستهام
تا صدایم جوانهی ترد آفرینش باشد
دیوارهای خانه فرو میریزد
جهان من اکنون دیوار ندارد
مزرعهای آفتزده
تشنهی آتش
و در دست من باران
۱۳۹۳ تیر ۳۰, دوشنبه
ابرهای خشک
من سراپا زنجیرم
و هزار خورشید تنم را میسوزانند.
که رعدی در جهان نیست
تا آوازی به گوش رسد.
که بادها هنوز بوی خون میوزند
و جز گلوله از چشمانت هیچ نمیبارد.
۱۳۹۳ تیر ۲۳, دوشنبه
ضد نور
- تو را چگونه میتوان دریافت؟ -
سایهات بر دیوار سخت تابیده
هندسهی اندامات را نمیتوان دانست
رودرروی همهی شکستهایم ایستادهای
روشنای ناآشنای دوردستی چهرهات را دزدیده
و تاریکی چشمها را میبندد.
اما خوابگونههایی میگوید که از بیداریام پریدهای
و رد ناخنهایت بر دیوارها به هیچکجا نمیرسانندم
تو را کجا میتوان یافت که گویی پریوار از این هستی تلخ گریختهای؟
تو را چگونه میتوان ساخت که تن به آفرینش نمیدهی؟
۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۵, پنجشنبه
سیاهچاله
و رقصان بر خاکسترمان
تلخکان سیاهمست
خوابهامان را آتش میزنند
جان و تن زیر آوار
تمامی کوهها شعلهورند
و زمزمهای کبود تازیانه
تنها صداییست که بیصدا مانده
آخرین سلولها میگریزند از تن
و خون لخته بر زخم میشورد
چشمها آخرین سنگر اند
و خندهمان سیاهچالهای
که صدا را از گلو میرباید
بوسه طناب بر گردنهامان
و چشمان سرخی که هرگز نخواهند دانست
۱۳۹۲ آبان ۳, جمعه
قفس به وسعت تن
چشمانت رفته
تنت هنوز گرم است
دستهایم میان ناتوانستنها تو را یافته
و تو رفتهای
ققنوسی در قفس سینهام میتپد
باید فروریزم
باید فروریخته شوم
صدایی مرا نمییابد
گم شدهام
قاب آینه خالی از من
چشمان تو رفتهاست
در کابوس بیانتها آرام گرفته
و دستهای خالی من
عین واقعیت است
او که میکشد مردهاست
چون او که زنده میکند
و جنازهها با چشم باز
باران را آرزو میکنند
باید فروریزی
باید فروریزم
و قفس را از نو بسازم
۱۳۹۲ شهریور ۱۳, چهارشنبه
زمان تندگذر
همیشه یه جوریام که انگار عجله دارم. انگار زمانم کمه. وقت از دستم در رفته. استرس اینو دارم که به کارایی که دارم یا میخوام بکنم نرسم. و اکثرن نمیرسم. انگار همهچی برام زود میگذره و یه چیزی لازمه که این زمان رو کند کنه. یکی از ریشهای ترین مشکلاتیه که دارم و فکر میکنم با حل شدنش خیلی چیزای دیگه حل میشه.
قبلنا یکی که یادم نیست کی بود بهم گفته بود سن که بالا میره سرعت گذر زمان هم برای آدم بیشتر میشه. فک کنم من الان دچار همین عارضهام! انگار ترمز بریده باشم و بدون اینکه بفهمم سرعتم داره بیشتر میشه.
این تندگذر بودن زمان برای من باعثشده خیلی از کارهایی که نیاز به حوصله داره، مثل کتاب خوندن، فیلم دیدن، یا بازنگری کردن توی پروژههام، یا حتا خوندن یه متنِ یهمقدارطولانی رو همیشه به تاخیر بندازم. حتا در شرایطی که هیچ کاری برای انجامدادن ندارم. نمیشه راهی واسه این مسئله وجود نداشته باشه!
