۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

خدایا یه سوال

خداوندا ! بارالها ! خداوکیلی خودت حاضر بودی تو این دنیایی که ساختی زندگی کنی؟

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

نقاب سیاه جلاد

تو را از مغز
آویختند
به جرم جنگ با جاذبه
هنگام برخاستن
از زمین،
تو را از قلب
آویختند
و جلاد را دیدم
که پشت نقاب سیاهش
می گریست
و خود را دیدم
که پشت نقاب سیاهم
می گریستم
هرگز فراموش نخواهم کرد
چهره ی جلاد را
در آینه

۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

سهم من اینست ؟ [2]

حقیقتش پست قبلی رو که نوشتم، ماجرا از این قرار بود که من پای کامپیوتر و در حال کارای همیشگی بودم و اونور تلویزیون روشن بود و روی بی بی سی – که اینروزا فقط صدا داره و مثل رادیو میشه ازش استفاده کرد.
اخبار گو گفت : “جوانی در شهر منچستر…” و من دلم گرفت. حس همیشگی اون زمانی رو داشتم که خبر اعدام رو اعلام می کنه. انگار عادت کرده بودم که “جوان” و “اعدام” همیشه کنار هم استفاده میشن؛ انگار گوشام همیشه منتظر خبر اعدامه. عادت کردم به خبرای بد. عادت کردم به اینکه خبر کشته شدن کسی رو بشنوم، که فلان کس تو تظاهرات کشته شد، فلان کس دم در خونشون منفجر شد، فلان کس رو زیر گرفتن.. از رو پل انداختن.
خدایا کی میشه، کی میاد اون زمونی که ما از شنیدن یه خبر بد، تعجب کنیم ؟

۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

سهم من اینست ؟

- جوانی در شهر منچستر رکورد پرش از ارتفاع را شکست.
-جوانی در شهر تهران اعدام شد.

۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

از ناتوانی

بوی مو هایت را
چطور میان این خطوط
تصویر کنم ؟

۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

دیکتاتوری مستطیل ها

این مستطیل های سخت
بر ذهن ها
دیکتاتوری می کنند
آزادی می خواهم کمی
حجم خالی ای،
منحنی ای شاید

۱۳۸۸ دی ۲۹, سه‌شنبه

این نقابای لعنتی

وقتی دلمون گرفته و قهقهه می زنیم .. وقتی از کار کسی خوشمون نمیاد و بهش نمی گیم .. و یا برعکس، از کار کسی خوشمون میاد و ازش تعریف نمی کنیم .. وقتی بیخودی تعارف می کنیم و ته دلمون هم به دروغ خودمون می خندیم .. وقتی کسی رو به شدت دوست داریم و بهش نمی گیم .. وقتی عمیقن خوشحالیم و جلوی خوشحالی مون رو می گیریم –مبادا که دیوونه به نظر بیایم یا هر چی .. وقتی انقدر احساسات رو تو خودمون چال می کنیم، مبادا که باعث بدنام و رسوا شدن مون بشه .. وقتی می دونیم کارمون اشتباس و به کار بدمون اعتراف نمی کنیم .. وقتی انقدر پشت این نقابای مسخره قایم میشیم .. عین همین زمستون لعنتی میشیم که گرماش حال آدم رو بهم میزنه ..