۱۳۹۰ خرداد ۱۷, سه‌شنبه

دست‌های سنگی


در ازدحام بی‌تفاوت آینه‌ها و سنگ‌ها
تکرار بی‌نهایت یک تصویر گنگ
و صدایی که به زاری
از میان نجواهای خواب‌گونه‌ی بیداری
مرا به یاری می‌خواند.

[کجا محبوس کردن نگاهی بی‌آزار
که بی‌صدا راه خود را میان چشم‌ها می‌جوید
تا شرمی را سوسوکنان بیابد،
و دزدیدن تمام سلاح‌هایی
که یک واژه پنهان می‌کند،
لبخندی سرد و ترک‌خورده‌ را
درمان می‌کند؟]

جنگی در مغز
اشکی در چشم
سنگی در سینه
و صدایی که به زاری
مرا از میان تمام خواب‌ها می‌خواند؛

دست‌های من خالی‌ست.

۱۳۹۰ خرداد ۱۵, یکشنبه

سایه‌بان

 

آینه را بشکاف
چشم‌های نومید را
چند برابر نمی‌خواهم
و فردایی را که با صداقت
تباهی خود را
به نیشخندی عریان می‌کند

آفتابی که تا استخوان می‌سوزاند
به سایه نیز رحم نخواهد کرد
من محکوم به سوختنم
که دستانم را
آهنین پنداشته بودم

میان آفتاب‌های همیشه
زیبایی تو لنگری‌ست
و چشمانت سایه‌بانی
که صبح را وعده می‌دهد
بگذار در شب چشمان تو خانه کنم

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

چرخیدن؛ گم‌شدن

می‌چرخی
چون چرخ ماشین‌های عاصی
دانه‌ی برف که تا زمین هزار چرخ می‌خورد
دنیایی که می‌چرخد به‌دور چشم
رقص فاحشه‌ای به آهنگ‌های تکراری
و طنابی که می‌چرخد گرد گردن

چرخیدن
گم‌شدن
و چرخه‌ی بی‌پایان صدایی
که زمین را زیر پای انسان می‌لرزاند
و جهان را گرد سر؛

من ایمان نخواهم آورد
به خورشیدی
که بی‌صدا گرد زمین می‌چرخد

۱۳۸۹ بهمن ۳۰, شنبه

سایه نیز شنیده بود

دیوارها بی‌رنگ
پنجره‌ها بی‌صدا
تو در تمام تهران پیچیده‌ای؛
دهان به دهان،
لب به لب،
سکوت به سکوت.

کدام چهره می‌تواند
رقص اشک را پنهان کند؟
کدام ابر می‌تواند
مهمانی آفتاب را پنهان کند؟
دیشب آسمان زیر پای ابرها خالی شد
خبر تابش تو را
سایه نیز شنیده بود.

گر گرفته‌ای
لبخندت را همه می‌خندند
دود تو پیچیده در هوای یاس زمین
زمان به سوی آغاز تو می‌شتابد
جرقه باش
خنده‌ی انسان را

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

سکوتِ ازهم‌گسیخته

سکوت در خیابان می‌پیچد
تو در ذهن
زمان دیوانه‌وار تکرار می‌شود
و چهره از چهره پیدا نیست
تمام چراغ‌های سرخ می‌دانستند
که چشمان تو سبز نخواهد شد

موهایت را سرازیر کن
در کلمه
در شعر جاری شو
چون آبی که در کویر
چون اشکی که در چشم
که جهان به خانه‌ای می‌ماند
که دیوارهایش را
پیش از سقف برده‌اند

به آینه سخن‌گفتن بیاموز؛
به چشم‌‌ها دیدن
ترَک‌های روی آینه گواه‌اند
که دانستن تو آسان نخواهد بود
و تمام تصویر‌ها مقصرند
که تو را پیش از آنکه بشناسند
در ذهن خود خاک کرده‌اند

زمان از فرط بیداری
از عمق بیماری
به خود می‌پیچد
و سکوتش از همه‌ی دهان‌ها به گوش می‌رسد
فریاد کن این سکوت از هم گسیخته را
چشم تمام گوش‌ها به لبان توست

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

بختکِ بیداری

هرجوری که نگاه می‌کنم درست در نمیاد. انگار آدمی‌ام که باید دور از آدما بایستم تا دوست‌داشته‌بشم. نزدیک آدما که می‌شم، هم خودم اذیت می‌شم و هم دیگران. شاید انتظارات بی‌خودی از دیگران دارم. نمی‌دونم، نمی‌دونم. دارم دیوونه می‌شم. یه دختر دوست داره که منو نتونه داشته باشه؛‌ انقدر که به گا بره. اگه همین الان بمیرم،‌ شاید جمعیت زیادی از آدما به مراسم‌م بیان، و همه اون سعیدی رو دوست داشته باشن که مرده. همین الان اگه بمیرم، میگن “آه اون سعید دوست‌داشتنی و فلان رو از دست دادیم.” ولی انگار من از دست‌رفته دل‌نشین‌تر از من در دست‌رس باشه. ماها مرده‌پرست‌یم. صددرصد خودمم همین‌طورم. اما نمی‌دونم،‌ خبر ندارم. به سهیل گفتم “آدما این توانایی رو که برگردن به خودشون نگاه کنن رو از دست دادن.”.

دوست دارم بدون باید و نباید زندگی کنم. دوست دارم شور باشم تا عقل. دوست دارم بی‌هوش باشم. انگار ممکن نیست. چند وقته عاشق نشدم، و همش فیلم‌شو بازی کردم؟ چقدر “باید” تو زندگی من هست؟ که تو راه رفتن و نشستن من هم تاثیر گذاشته. نوشتم:”خوشا مراتب خوابی که به ز بیداری‌ست”. خسته‌ام. از این همه بیداری خسته‌ام. تا همین لحظه‌ی لعنتی دلم برای بچه بودن تنگ نشده بود. تا همین لحظه دلم برای زندگی بی‌باید تنگ نشده بود. من “من”م رو گم کردم. شدم عینیت همه‌ی این بایدها. این دفعه بختک روی بیداری من افتاده. می‌خوام بخوابم. نسبت به خواب هوشیارم و این بختک خواب رو ازم گرفته.

چند سال پیش،‌ توی وبلاگم از یه چاه گفته بودم که تو زندگی همه هست، کم و بیش. و آدما سعی می‌کنن خالیِ اونو با چیزی پر کنن. یه سری یه درپوش روی اون می‌ذارن و خودشون رو خلاص می‌کنن،‌ یه سری حتّا نمی‌دونن که همچین چیزی تو زندگی‌شون هست. و نمی‌دونن این همه بوی بد و آتیش و سیل از کجا میاد. یه عده سعی می‌کنن اون چاه رو با چیزایی که دارن پر کنن، با اسم‌شون، با رشته‌شون، با استعدادشون، با پولشون، اما اون چاه پر نمی‌شه. حس می‌کنم اون چاه الان رشد کرده و قطری به بزرگی زندگی من داره.

شعر عجیبی از رهی الان خوندم. انگار همین الان گفتمش:

خاطر بی‌آرزو از رنج یار آسوده است
خار خشک از منت ابر بهار آسوده است
گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار
خاطرت از گریه بی اختیار آسوده است
هرزه‌گردان از هوای نفس خود سرگشته‌اند
گر نخیزد باد غوغاگر، غبار آسوده است
پای در دامن کشیدن، فتنه از خود راندن است
گر زمین را سیل گیرد کوهسار آسوده است
کج‌نهادی پیشه‌کن تا وارهی از دست خلق
غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است
هر که دارد شیوه نامردمی چون روزگار
از جفای مردمان در روزگار آسوده است
تا بود اشک روان از آتش غم باک نیست
برق اگر سوزد چمن را جویبار آسوده است
شب سرآمد یک دم آخر دیده بر هم نه رهی
صبح‌گاهان اختر شب‌زنده‌دار آسوده است

۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

که پرهای فرشته دارم امشب

امروز از روزهای خوب زندگی‌م بود. دیدن دوستای خوب، آدم رو سرحال میاره. دوستایی که ممکن بود به علت بدگویی‌ی که پشت سرشون می‌شه از دست‌شون بدی، ولی خب،‌ یه جا به نتیجه می‌رسی که با رعایت و حفظ فاصله می‌تونی – و باید – اونا رو نگه‌داری. و می‌تونن لزومن کاملن نفهمن‌ت. و می‌تونن اصلن نفهمن‌ت. رعایت فاصله اصلن یعنی همین. هیچ لزومی نداره دو نفر همدیگه‌رو بفهمن. اگه فهمیدن که چه بهتر، اون موقع می‌تونن با هم نزدیک‌تر و دوست‌تر بشن. اگه نه اون فاصله حفظ می‌شه و صرفن می‌شه اوقات خوبی رو با اون آدما گذروند.

یکی می‌‌گفت دوستی برتر از عشق‌ه و یکی‌دیگه در‌می‌اومد که عشق بهتر از دوستی‌ه. ولی به نظرم هیچ‌کدوم از اینا درست نیست. برای هر آدمی یه کدوم از اینا خوبه. ممکنه یه آدم فقط بتونه دوستت باشه یا فقط عشق‌ت باشه. یا کسی پتانسیل این رو داشته باشه که هر دوی این‌ها رو داشته باشه. منظورم اینه که آدما جایگاه خودشون رو تو زندگی‌ت دارن. و تو هم براشون جایگاه خودتو داری. وقتی کسی نمی‌تونه موقعیتی رو تو زندگی تو داشته باشه که می‌خوای، مشکل بوجود میاد. و برای روبرو شدن با این مشکل دو تا راه‌حل داری: یا اینکه طرف رو کلّن از زندگی‌ت حذف کنی، و یا این‌که اون آدم ارزش این رو داره که توی ذهنت موقعیت‌ش رو عوض کنی. و این اصلن بد نیست.

ف. همیشه برای من عزیزه. انقدر عزیز که دوست دارم از دور نگاش کنم و مثل یه خواهر دوسش داشته باشم. از خندیدنش لذت ببرم،‌ از ناراحتی‌ش ناراحت شم. دستش رو بگیرم، بغلش کنم،‌ بدون میل جنسی! هر چند این رابطه اگه به شکل طبیعی‌ش در اثر مرور زمان پیش نره، خطرناک میشه و آدم رو از درون تهی می‌کنه، اما تا وقتی که آدم با خودش روراست‌ه، مشکلی نیست.

به ادامه‌ی روز خوبم برسم، و اون‌رو جاودانه کنم، با کلیدواژه‌ها : نبودن جای پارک نزدیک کافه‌گندم، سوار کردن م. به شکل عجیب در چهارراه ولیعصر، بام تهران، نرفتن به سینما 5بعدی، سیگار لبه‌ی پرتگاه!،‌ سیب‌زمینی تنوری، دخترایی که تو اتوبوس پشت سرمون دائم می‌خندیدن و آروم نمی‌گرفتن، و البته: نمی‌خوام دست و پای رو زمین و / که پرهای فرشته دارم امشب